![]() |
جعبه ی مداد رنگی های من |
امروز به دنیا آمدم. اما امروز چطور؟؟؟!!!
امروز هم بابا بود، هم مامان. امروز اما بابا... ؟؟؟
امروز پاک بودم، زلال و صاف. امروز چطور؟؟؟!!!
امروز صدای آغازینم گریستن بود. امروز هم ...
اکرم می گوید پیر نشده ام. آرش می گوید موهایم مثل دندان هایم سفید شده. صفیه می گوید تو نه بزرگ شدی و نه هنوز کوچکی. خودم اما...
- چی؟ با من هستی؟؟؟ هان؟؟؟ حق با توست. اتفاقی نیفتاده .
دردهایش را مادرم کشید... من به دنیا آمدم.
... پيام هاي ديگران() link یکشنبه ۱۳۸٧/۱۱/٦ - مداد کوچولو
دوسال؟؟؟دو قرن؟؟؟
دو سال = دو قرن ؟؟؟؟؟؟؟؟
... پيام هاي ديگران() link شنبه ۱۳۸٧/٩/٢ - مداد کوچولو
"بابا" توی عکس کنار من ایستاده.
"بابا" توی عکس می خندد.
"بابا" توی عکس کنار مامان نشسته.
"بابا" توی عکس قرآن می خواند.
"بابا" توی عکس کباب درست می کند.
"بابا" توی عکس دستش به ضریح است.
"بابا" توی عکس کنار تاسیسات حفر چاه آب ایستاده.
"بابا" توی عکس لباس احرام پوشیده.
"بابا" توی عکس چمدانها را باز می کند.
"بابا" توی عکس جوانیهایش هم کلاه سبز سر می گذاشته.
"بابا" توی عکس با همکارانش جشن بازنشستگی گرفته.
"بابا" توی عکس غذا می خورد.
"بابا" توی عکس چقدر به مامان می آید.
"بابا" توی عکس ریحانه را بغل کرده.
"بابا" توی عکس سردش است.(کاپشن پوشیده، دستکش دست کرده...)
"بابا" توی عکس میان همه خانواده اش نشسته و چشمانش هم می خندد.
"بابا" توی عکس کنار سفره هفت سین نشسته.
"بابا" توی عکس برای محرم سیاه پوشیده.
"بابا" توی عکس با من و مامان تاب می خورد.
"بابا" توی عکس ...
حالا...
بابا کجاست؟؟؟ خنده اش کجاست؟؟؟ قرآنش هست. بابا کجاست؟؟؟ مامان هست. من هست.نوه ها بزرگ شده اند.بابا کجاست؟؟؟
من هست.بابای من کجاست؟؟؟ بابای من کجاست؟؟؟من هست. اشک هست.بابای من کجاست پس؟؟؟
من هست؟؟؟بابا نیست؟؟؟
... پيام هاي ديگران() link چهارشنبه ۱۳۸٧/۸/۱ - مداد کوچولو












ریاضی دو = 10












بالاخره بعد از یک مدت نسبتا طولانی بی توجی و بی تفاوتی به هرچه کتاب خوب و بد، آمدم...
بالاخره کتابی برداشتم، خواندم، عق نزدم حتی خوشم هم آمد. باورم نمیشد که آدم شده باشم.همین کتاب هفته پیش اینطوری نبود که...
بالاخره شروع دوباره آمد.
سلام
سلام
سلام
سلام شروع دوباره سلام بی وتن...
... پيام هاي ديگران() link یکشنبه ۱۳۸٧/٥/۱۳ - مداد کوچولو
خدای من!
خدای مهربون من!
مگه تو نمی دونی که قلب من طاقتش رو نداره! آخه چرا؟ چرا؟
آخه چرا همون موقعی که نسل دایناسور ها رو منقرض کردی، این مارمولک ها رو هم از صفحه روزگار محو نکردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدای من! خدای مهربون من! ازت خواهش می کنم دیگه اجازه نده این موجودات چشم سبز نزدیک اتاق من بیان.باشه؟؟؟؟
... پيام هاي ديگران() link شنبه ۱۳۸٧/۳/۱۱ - مداد کوچولو
اگر می دانستی چقدر سکوتم بر من سخت می گذرد!!!
اگر می دانستی بودنم با نبودنت،نبودنم با بودنت؛ چه تصویر مبهم و تاریکیست!!!
اگر می دانستی این بهار را زمستان زیباتر بود با همهی بهمن و اسفندش!!!
اگر می دانستی قابهای خالی را دوست ندارم!!!
اگر می دانستی حتی بهار هم عادلانه نمی آید!!!
اگر می دانستی که ندانستنت...!!!
اگر می دانستی دوست ندارم شبکه های بیسیم را بخوانم!!!
اگر می دانستی نگران خرداد ماه هستم و بهاری که آمده بود، اما نماند!!!
اگر می دانستی ندانستنم...!!!
اگر می دانستی کوچکتر از آن هستم که بتوانم بی خبری ات را تاب آورم!!!
اگر می دانستی ...
اما تو هیچ نمی دانی و من هیچ نمی گویم و برای همیشه این سکوت جاودان خواهد ماند و من همیشه خواهم گفت اگر ... و تو هرگز نخواهی خواند که نوشتم اگر...
مدام دلم می خواهد جعبه مداد رنگی های من پر شود از من. مداد کوچولو امشب تمام مطالب و نوشته های قبلی را خواند.
بزرگ نشده.کوچک هم نشده.
اما
حرکت کرده.ایستاده.زندگی را مزه مزه کرده.بلعیده و همه اش را بالا آورده است.
با این حال
هنوز هست.حرکت می کند.می ایستد.زندگی را مزه مزه می کند. می بلعد...
(من مداد کوچولو هستم! هستم.حرکت می کنم.می ایستم...)
... پيام هاي ديگران() link پنجشنبه ۱۳۸٧/۳/٢ - مداد کوچولو
- مردم عجب رویی دارند!!!. ادعای دینداری و دروغ و تهمت و فریب و ...!!! مردم عجب رویی دارند!!!
- 27 واحد دیگر می ماند از واحدهای پاس نکرده ام و به خاطر این 27 واحد 2 ترم باید دانشجو بمانم.شاید تابستان درسی ارائه دهند. خدا داند و بس!
- عصبانی ام! اندازه یک کوه عصبانی ام.عجب رویی دارند مردم!!!
- این سیستم ویروسی داره حالم را به هم می زنه. دیگه تصمیم گرفتم سروسامانی بهش بدم.( از تصمیم من تا عمل البته حالا حالاها فرصت هست. می دونی که؟!).- راستی یعنی ممکنه من بشینم و ریاضی2 بخونم؟ممکنه برم امتحان این درس رو بدم و بشکنه طلسم انتگرالیه من؟؟؟ البته همه اش 2 بار افتادم و 3 بار حذف اضطراری کردمش!پس جای نگرانی نیست.هنوز که فارغ التحصیل نشدم.نه؟؟؟!!!
- بعضی وقتها گذشت چه بی معنی میشه واسه آدم. خودم به درک!ولی حق ندارند... (عجب رویی دارند مردم به خدا!!! اِ اِ اِ )
- چرا " به همین سادگی" مشهد نمیاد دیگه؟بابا من بعد از یه مدت طولانی هوس سینما کردم!!!
- به نظر میاد دنیا پر گرگه و بره هایی مثل ما کم هستن.نه؟؟؟ ( آخه آدم باورش نمیشه.عجب رویی دارند این گرگها!خدا به دور...)
- این ترم که تموم بشه میرم دنبال کار دوباره؛ انگار من فقط وقتی سرم خیلی شلوغ باشه، بازدهی بالایی دارم!!!
- شنیدی میگن:"رو که نیست سنگ پای ...(سنگ پای کجا بود؟؟؟)حالا همون!!!"؟؟؟ واالله اینطوری اش را دیگه ندیده بودیم. عجب رویی دارند مردم!!!
- تمام هفته کلاس ها را دور زدن و صبح جمعه کلاس رفتن، حس خوبی به آدم میده. امتحان کردی؟؟؟
- با خودم فکر می کنم آدمها چطوری می تونند اینقدر پر رو باشند؟؟!! عجب رویی دارند بعضی ها!!!
- هر چه بود گذشت و هر چه می بود می گذشت...
- انگار باورم بشه یا نشه،از تعجب شاخ در بیارم یا نیارم و چه بخوام و چه نخوام آدم پررو پیدا میشه.ولی آخه تا این حد؟؟؟؟
- خودمانیم ولی ارزشش را داشت که بیشتر از قبل بدونم:مادری (خانواده ای ) دارم بهتر از برگ درخت دوستانی بهتر از آب روان ... - خوب حالا منم عجب رویی دارم بعد از اینهمه وقت دارم جفنگ میگم نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟هر چه باشه به پای بعضی ها که نمیرسه.والله...... پيام هاي ديگران() link جمعه ۱۳۸٧/٢/٢٧ - مداد کوچولو
... پيام هاي ديگران() link شنبه ۱۳۸٦/۱۱/٦ - مداد کوچولو
وقتي نمي دانم بايد چه كاري انجام بدهم، عصبي مي شوم!
وقتي نمي دانم چه كاري درست است و نمي توانم تصميم بگيرم سرم داغ مي شود انگار!
هر وقت نمي دانم كجاي جريان خاصي قرار دارم و جريان مي خواهد مرا به كجا ببرد تا در مقابلش تمهيدي داشته باشم آنقدر گيج مي شوم كه حس مي كنم هر لحظه در حال سقوط از پرتگاهي هستم و لحظه اي بعد سقوطي جديد و ثانيه اي بعد دوباره سقوط و سقوط ...سقوط و دوباره ...
زماني كه احساس مي كنم ياراي تغيير جرياني را ندارم و ديگران از بيرون ماجرا، به نفع خودشان مسيري را تعيين مي كنند كه فقط من در آن جاري نيستم، احساس كوچكي و بيچارگي مي كنم!
وقتي دردهايي را مي بينم كه مي توانم مرهمي باشم برايشان ولي نمي خواهند كه من مرهم باشم از خودم بدم مي آيد و دلم مي خواهد سرم را بكوبم به ديوار...
وقتي كه ...
چيزي دارد در دلم مي جوشد اين روزها انگار! مي جوشد و جريان داغ خودش را تا سرم بالا مي آورد و بعد شروع مي كند به مشت كوبيدن به ديواره سرم. انگار مي خواهد جمجمه ام ترك بردارد و BOOM ...
نگرانم اين روزها...
نگران مامانم... نگران داداشيام... نگران خواهرزاده بزرگه ... نگران مامان بزرگ ... نگران دوست جوني ... نگران خودم، درسهاي نيمه تمام ، كار، خانه، خوابهاي آشفته، دوستان و همان چيزي كه دارد وجودم را ... ( بماند!) نگران چيزهايي كه چشمانم مي بيند و گوشهايم مي شنود و قلبم حس مي كند...
واي ماماني اگه بابا بود الان خيالم راحت تر نبود؟؟؟
نگران هواي زمستانم و صبح جمعه هايي كه در راه است...
نگران ... نگران ... نگران ...
براي خودم خانه اي ساخته بودم امن... بي خبر از همه آنچه بيرون در جريان بود در آن مأوا گزيده بودم. چه احساس كاذبي بود و چه شيرين ... ( امنيت...)
حالا خانه ام خراب شده است و دوباره شبيه همان روزهايي كه تمام روز به جنگ مي گذشت مي كوشم كه زندگي را به بهترين شكل زندگي كنم...
دلم از من مي خواهد كه سكوت كنم ... غريبه اي انگار كه مي خواني ... بگذار سكوت كنم... شبيه هميشه ... بگذار حل شود ... حل مي شود... شبيه هميشه ...
مي خندم! خوشحالم انگار! زندگي را زندگي كردن خوشحالي دارد خوب ! مي خندم! با صداي بلند. . .
... پيام هاي ديگران() link پنجشنبه ۱۳۸٦/۱٠/۱۳ - مداد کوچولو
من به همین زودی ها اینجا را سرشار رنگ خواهم کرد. زود زود زود...
خوشحالم... خوشحال نیستی؟؟؟
... پيام هاي ديگران() link پنجشنبه ۱۳۸٦/٩/۸ - مداد کوچولو
صبر مي كنم. صبر!
وقتي كه هنوز خودم پر از ابهام و سوالم چطور درموردت بنويسم؟
صبر مي كنم كه زمان بگذرد. شايد 2 ماه ديگر. شايد تا آن زمان كه كنار سفره ي عقد در لباس سفيد عروسي ديدمت توانستم به نداي درونم كه مي خواهد بنويسم، از تو و او كه تازه آمده است تا بال پروازت شود،تا بال پروازش شوي، پاسخ دهم.
حالا نمي شود انگار. صفحات متوالي تايپ مي كنم و بعد همه را پاك...
تا آن روز شايد از اين ابهام... از اين بهت ... از اين احساس خلا و بي وزني بيرون آمدم.
تا آن روز شايد پاسخ بهانه هاي دلم را يافتم.
شايد اين روزها بايد بگذرند. به عبور فكر مي كنم و به تو كه ...
حالا نه!باشد براي بعد كه مي دانم و مي فهمم كه چه مي گويم.
راستي دكتر ميچ يك تومور بدخيم دارد. وقتي تري تنها شود ديگر پرستاران را نگاه نخواهم كرد.
... پيام هاي ديگران() link چهارشنبه ۱۳۸٦/۳/٩ - مداد کوچولو
قرار بود كي به روز كنم؟بعد از تمام شدن تعطيلات عيد گمانم. همان موقع كه قرار بود از سفر بگويم. از سفري كه بنا نبود بروم و ...
ولي نمي دانم چرا نوشتن برايم سخت شده است.
حالا هم چند شعر مي نويسم از كتاب آينه هاي ناگهان سروده ي قيصر امين پور. آرزو
امشب تمام حوصله ام را
در يك كلام كوچك
در« تو»
خلاصه كردم:
اي كاش مي شد
يك بار
تنها همين
يك بار
تكرار مي شدي!
تكرار . . .
فردا
ديروز
ما زندگي را
به بازي گرفتيم
امروز،او
ما را . . .
فردا؟
آبروي آب
ما را به حال خود بگذاريد و بگذريد
از خيل رفتگان بشماريد و بگذريد
اكنون كه پابه روي دل ما گذاشتيد
پس دست بر دلم مگذاريد و بگذريد
تا داغ دل ما كوير دلان تازه تر شود
چون ابري از سراب بباريد و بگذريد
پنهان در آستين شما برق خنجر است
دستي از استين به در آريد و بگذاريد
ما دل به دست هر چه كه بادا سپرده ايم
ما را به دست دل بسپاريد و بگذريد
با آبروي آب،چه باك از غبار باد!
نانپاره اي مگر به كف آريد و بگذريد
گاهي حتي مي ترسي كه بگويي و فاش شود همه ي آنچه درونت را آشفته كرده است. مي ترسي كه تمام تلاشت براي اينكه نشان دهي ايستاده اي محكم و پابرجا از بين برود.مي ترسي بغضت بتركتد و وبلاگت غرق شود.
مي ترسي خودت در خودت بشكني و دوباره يادت برود كه دلت با فريب زنده است. مي ترسي كه . . .
كاش مي توانستي بگويي: ما دل به دست هر چه كه بادا سپرده ايم
ما را به دست دل بسپاريد و بگذريد.
و كاش نمي پرسيدي كدام دل؟؟؟
و كدام ما؟؟؟
... پيام هاي ديگران() link دوشنبه ۱۳۸٦/٢/۳ - مداد کوچولو هیچ وقت کهنه نمی شود ... هیچ وقت عادی نمی شود ... هرگز کوچک نمی شود ... هرگز فعل ماضی نمی شود ... همه چیز تازه است ... شبیه همان ... باور هیچ کس نیست که ... بازیگرهای خوبی شده ایم. نه؟! خانواده ای که ناگهان بازیگر شد!!! چه نقش سختی... چه زمان درازی برای بازی... بازیگر خوبی شده ام؟؟؟ تو بگو . . .
بابای خوبم سلام
امروز روز چندم نبودنت است نمی دانم. فقط می دانم که زمان زیادی گذشته است.حس می کنم که با هر ثانیه ای که گذشته است یک سال پیرتر شده ام.
بابای خوبم
آن روزی که مامان پشت تلفن برایم فقط گفت بیا بابا...
آن روزی که تا به خانه رسیدم هزار بار مردم و هزاران بار خدا را صدا زدم و تو را از او طلب کردم...
آن لحظه ای که پایم را به اتاقی گذاشتم که پر از زجه های مامان بود...
آن روزهایی که ناله های همسرت که تو را می طلبید همه جا با من بود...
آن روزی که چشمان مامان به جای سرخی به کبودی می زد....
تو هم بودی، هم نبودی
بابای عزیزتر از جانم
آن لحظه ای که جواد کمرش شکست و چشمش بارید ...
آن لحظه ای که همه با امید بوی تن تو او را در آغوش گرفتیم و گریستیم...
آن ساعاتی که ناگهان جواد همه ی سنگینی های عالم را به دوش کشید...
تو هم بودی، هم نبودی
بابای دوست داشتنی من
آن روزهایی که صدای بابا بابا گفتن زهرا دختر ارشدت همه جارا پر کرده بود و اشک را از چشمان همه جاری...
آن روزهایی که نرگس در بهت فرو رفته بود و هیچ از زمان و مکان و حادثه ای که بر او گذشته بود به یاد نمی آورد...
آن ساعاتی که مژگان از حال رفته بود و و تا بیمارستان رفت و برگشت...
آن روزی که تا نیمه ی شب بر انسیه و معصومه تنها در شهری غریب و بس دور در ماتم و اشک و آه گذشت...
بابا!
آن روزهایی که تنها از پشت پرده ی اشک ، دخترانت دنیا را نظاره می کردند...
تو هم بودی، هم نبودی
بابای بی نهایت مهربان من
آن روزی که جعفر از صدای جیغ مامان بعد از شنیدن خبر به اتاق دویده بود...
آن ساعاتی که تمام تنش می لرزید و نگاهش مات به سقف مانده بود...
آن لحظاتی که همه می کوشیدند تا بغضش را که مقابل تنهایی مامان نشکسته بودش بشکند...
تو هم بودی، هم نبودی
بابای بی انتهای من...
بابای آسمانیه من...
بابا...
بابا... بابا... بابا...
... پيام هاي ديگران() link سهشنبه ۱۳۸٥/٩/۱٤ - مداد کوچولو
روز عجیبی بود. مثل دیروز و تمام روزهای پیش از آن.
صبح به این فکر می کردم که میان ما و بیماری و مرگ هیچ فاصله ای نیست. همین چند روز پیش بود که شیون میهمانان عزای مرد همسایه ی دیوار به دیوارمان خانه را پر کرده بود و همان شب بود که رخت عروسی به تن کردیم ورفتیم و تا صبح شادمانی کردیم.
امروز برادرم کنار خانه دراز کشیده است با چهره ای که از درد منقبض است و بابا رفته است مجلس عزای جوانی که سرطان او را به کام خودش کشید. شب بابا می رود و گوسفندی قربانی می کند. شام عقیقه کنان برادرم همین هفته است درحالی که هنوز توی خانه حرف مردی است که 4 تا بچه ی کوچک داشت وقتی که تومور مغزیش او را هم ...
تمام صبح درحالی که گلویم به شدت درد می کرد این افکار با من بود. عصر بعد از کلاسی خواب آلود سوار اتوبوس شدم و اذان را با دیگرمسافران در راه بودم. ترافیک را تماشا می کردم و به صدای بوقهایی که بیهوده می کوشید از میان شلوغی راهی برای زود رسیدن به خانه بیابد، گوش می دادم. حتی رمقی برای خسته شدن هم نداشتم. قبل از ایستگاه همیشگی پیاده شدم. داروخانه باز بود ولی نمی دانم چرا فروشنده قرص سرما خوردگی من را حواله کرد به بعد افطار! گلویم به شدت درد می کرد و آمده بودم یک بسته قرص و شربتی برای گلویم بخرم. حتی حوصله جروبحث هم نداشتم. نمی دانم چرا بغض کرده بودم. و چشمانم تر شده بود.
پیچیدم توی کوچه. برخلاف خیابان، اینجا سکوت مطلق حاکم بود. صدای قدمهایم را که با بال بال زدن یک دسته کبوتر و خس خس سینه ام همراه بود می شنیدم.
از کنار هر خانه ای که رد می شدم بویی خاص به مشامم می خورد ولی با اینکه گرسنه بودم، بو حالم را بد می کرد. وقت عبور از کنار بعضی خانه ها حتی صدای قاشق و چنگال را هم می شنیدم ولی کوچه خالی بود. من بودم و ... من بودم و ....و آن مردی که وقتی از کنارش رد شدم دیدم با یک دست پیرمردی را که بر پشت داشت نگه داشته بود و با دست دیگر عصایی حمل می کرد.
زنگ را زدم و چند دقیقه بعد من هم کنار سفره نشسته بودم. تمام توانم را به کار گرفته بودم تا قاشقهای پر از سوپ را ببلعم.
گرمکن برادرم را پوشیدم و با لرزی تمام نشدنی به حرفهای دوستم پشت تلفن گوش می کردم. داشت تعریف می کرد که مادربزرگ همکارش مرده است و اینکه دست بچه ی آن یکی همکارش زخمی شده است و ...
بابا تلفن کردند، مجلس عزا تمام شده است دارند می روند سراغ گوسفندی که ساعات آخر عمرش را می گذراند. چه خوب که شب مهمانی من دانشگاهم ...
...
...
... پيام هاي ديگران() link چهارشنبه ۱۳۸٥/٧/۱٩ - مداد کوچولو
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشته ی خویش آمد و هنگام درو
... پيام هاي ديگران() link شنبه ۱۳۸٥/٧/۱ - مداد کوچولو
توی دو هفته ی اخیر خیلی وقتها خواستم بیام و حرف بزنم ولی نمی دونم چرا نشده.
اولش تصمیم داشتم روز تولدت ( 26 تیر ) بیام و لااقل تبریک بگم یک ساله شدن مداد کوچولو رو . اون روز قرار بود از جعبه ی مدادرنگی های من تشکر کنم به خاطر اینکه خیلی فرصتها رو به من داد و من رو با خیلی ها آشنا کرد و به بعضیها نزدیکتر.قرار بود بنویسم که چقدر دوستش دارم و ...
چند روز بعد از دنیا اومدنت- وقتی برگشتم مشهد- همش دلم می خواست از آبی دریایی بگم که این بار نه فقط صداش تو گوشم، بلکه خودش من رو در بر گرفته بود و از قدم زدن رو ساحلی صحبت کنم که یه روز اینجا حرفش رو زده بودم. می خواستم از رنگ سبز جنگل بگم و سکوت مزارع آفتابگردان. دوست داشتم داد بزنم که بعد از مدتها تو بی زمانی و بی مکانی که آرزو داشتم غرق شدم و شدم بچه کوچولویی که کنار ساحل با ماسه ها قلعه درست می کنه و پا برهنه می دوه. می خواستم بگم از ...
آره قرار بود از همه ی رنگهای قشنگ دلم بگم و روی ماه خدا رو دوباره ببوسم و بگم که اونجا بود و من دیدمش که لابه لای موجها به من می خندید.
بازم نشد ولی گفتم میام از نقشه هام می گم. از کارایی که قراره انجام بدم و بعضیاش رو شروع کردم. می خواستم از کتابهایی که می خوندم بگم و از دلتنگی واسه دوست خوبم که هنوز بعد از برگشتنم ندیدمش. می خواستم بنویسم که چقدر خوبه که اون هست و اینجا تو مشهد اراده که می کنم صداش رو می شنوم و بگم که چقدر شبیه دریا پاک و مقدس...
بازم نشد. می دونم از کم لطفیه منه و حق داری ازم گله کنی. حالا اومدم چی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اومدم بگم مداد کوچولو! خوب شد که دنیا اومدی و شدی بخشی از زندگیه من.
اومدم بگم یه وقت نرنجی ازم اگه کم پیدا میشم .
اومدم ازت بخوام که همینطوری باشی و کمکم کنی که باشم و بودنم رو داد بزنم.
اومدم ازت بخوام به دوستای خوبمون بگی که خوشحالم که اونها هم هستن و رنگای دلشون رو صمیمانه با رنگهای دل من و تو یکی می کنن.
اصلا اومدم بگم که من هستم!!!
... پيام هاي ديگران() link سهشنبه ۱۳۸٥/٥/۳ - مداد کوچولو
به مناسبت شهادت حضرت زهرا(س):
چه شب ملال انگیز و هراسناکی است امشب!!
دلم غمگین است و قلبم بیمناک و مدام تکرار این عبارات که:
نکند من او را کشته باشم؟؟؟؟ نکند دارم او را می کشم؟؟؟
نکند من او را کشته باشم؟؟؟؟ نکند دارم او را می کشم؟؟؟
نکند من او را کشته باشم؟؟؟؟ نکند دارم او را می کشم؟؟؟
؟؟؟
؟؟؟
... پيام هاي ديگران() link پنجشنبه ۱۳۸٥/٤/۸ - مداد کوچولو
ساعت۱:۵۲ دقیقه صبح است. پشه ها را می کشم و زل می زنم به نور مانیتور . هوا گرم است. پشه ها را می کشم و زل می زنم به نور مانیتور...
... پيام هاي ديگران() link چهارشنبه ۱۳۸٥/۳/۱٠ - مداد کوچولو

